تبليغاتX
سمفونی مردگان
روزنوشت های من برای دوردست ترین غریبه........

ای اگه این جمعه لعنتی تموم بشه چقدر خوبه.

الان دارم این مطلب رو تو کنج اتاقم در حالی که مثل خمارا دارم به خودم

میپیچم می نویسم.

اونای که من رو میشناسن میدونن چقدر از تعطیلی بدم میاد (اونای که نمیشناسن

هم حالا بدونن). البته نه اینکه ادم اکتیو و فعالی باشم  مطمئن باشید

نصف تنبل ترینتون هم کار نمیکنم. شایدم ازم بر نمیاد نمیدونم.

بعد از یه پنجشنبه جمعه ی لعنتی همراه با خانواده تازه حس کردم خانواده

عجب چیز مزخرفیه.

اره چیز مزخرفیه.

خنده های لوس .. غذاهای خوشمزه.. بی سیگاری!..

تائید های الکی..اتاق شلوغ پلوغ.. کتابای نیمه خونده..

فکر کندن از بابا.. فکر کردن به یه شنبه عالی وقتی مامانت

داره از مهمونی برات میگه.. بازم بگم؟...

اره چیز مزخرفیه..

.

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:11  توسط پویان.ک.م | 

یه سوزه هست که چند وقتیه رو اعصابمه...

دوست دارم براتون تعریف کنم. ای امان از این حس داستان نویسی!

این داستان یه زندانیه که محکوم به اعدامه...

چند دقیقه مونده به اجرای حکم. سرباز یه نخ سیگار بهش میده که بعد از اون کار رو

شروع کنن.

اون سیگار رو روشن میکنه و شروع میکنه به کشیدن.

با هر پکی که به سیگار میزد سیگار رو میگرفت جلوش و بهش نگاه میکرد.

سیگار کوتاه و کوتاهتر میشد. ولی چاره ای نداشت جز کشیدن.

با هر پکی که به سیگار میزد به یه قسمت از زندگیش فکر میکرد.

انگار این سیگار به اندازه تمام عمرش طول کشیده و خودش بوده که با هر پکی که

به اون میزده گوشه ای از زندگیش رو میسوزونده.

با پک اول رفت به دنیای کودکی . شیطنت های اون دوران.دوست های دوران بچگی.

از همون بچگی حرف زور تو سرش نمیرفت.یادشه چقدر از غلدر ها تو محله

کتک خورده بود. یا بعد از اینکه پدرش فوت کرده بود تنها مرد مامانش بوده

و چندین بار مثل یه مرد تو کودکی غیرتی شده بود.

با پک دوم رفت به دنیای دانشگاه. امان از سیاست. پدر اون رو سیاست در اورده

بود. یادش میومد چه شور و هیجانی داشت.هه یه بار سر اختلاف نظر تو یه

مسئله رفیقش رو کتک زده بود.

پک سوم اون رو یاد عشقش انداخت. وای عشق. چرا اونی که عاشقشی هیچوقت

نمی فهمه که عاشقشی. چرا هیچکس باورت نمیکنه. حتی اونیکه دوستش داری !

وقتی عشقش رو با یک مرد دیگر دید دیگه فکر میکرد دلیلی برای زنده موندن

نداره. هه چه دوران سختی رو پشت سر گذاشت.

پک بعدی وای پک بعدی. ناگهان به خودش اومد. سیگار داشت تموم میشد.

سیگاری به اندازه زندگی. سیگار داشت میسوخت و کوچکتر میشد.

کاشکی میشد جلوش رو گرفت .

پک بعدی رو که زد برگشت به خاطرات زندان. چقدر دست نوشته داشت.

کیا اینارو میخوندن یعنی دست کسی میرسید؟

در موردش چی فکر میکردن؟ اخ که هیچوقت فکر نمیکرد زندگیش اینجوری تموم شه.

حس میکرد خودش زندگیش رو مثل این سیگار سوزونده.

اخه به اون چه ربطی داشت که فلان چیز سر جاش نیست ؟

اخه به اون چه ربطی داشت که فلان کس دروغ میگه؟

اخه به اون چه ربطی داشت که چرا کسی تو این دوره زمونه عاشق نمیشه؟

ولی در هر صورت اون الان اینجا بود و حکم رو براش صادر کردن.

باید قبلا به اینا فکر میکرد. پس باید وجهه خودش رو حفظ میکرد.

ناگهان یاد اولین سکسی افتاد که با معشوقش داشته.

وای که هیچوقت یادش نمیره کاش الان اینجا بود. یعنی اونم دلش براش تنگ

شده تا حالا.فقط میخواست یه بار دیگه بغلش کنه.

کاش الان مامانش اینجا بود. وای داداش کوچیکش رو چقدر دوست داشت.

از باباش هیچی یادش نبود و این اذیتش میکرد.

دو پک دیگه بیشتر نمونده بود.

تو این فکر بود که چه جوری میشه این سیگار رو تموم نکرد.

گرمای نوک سیگار رو داشت بین انگشتاش حس میکرد ولی جرات انداختنش

رو نداشت.ای کاش .....

همش تو فکر بود. یه فکری به کلش زد.

اون هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد

هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد.

هیچوقت...

Go to fullsize image

+ نوشته شده در  ساعت 23:46  توسط پویان.ک.م | 
اعتراضات خیابانی فرانسه، مه 68.(عکس: AFP)

چهل سال از جنبش ماه مه شصت و هشت فرانسه می گذرد. این جنبش تنها در فرانسه روی نداد. کم و بیش و همزمان، حرکت اعتراضی به جنگ ویتنام در آمریکا، مخالفت با رفتارهای اقتدارگرایانه در آلمان، جنبش بهار پراگ در چکسلواکی گسترشی کم سابقه یافته بود، اما جنبش ماه مه در فرانسه به شکل انفجارهای غافلگیر کننده روی داد و از نظر گستره و عمق تأثیراتش منحصر بفرد بود.

جنبشی که از محیط های دانشجویی آغاز شد و پس از مدت کوتاهی دیگر بخش های جامعۀ کارمندی و کارگری را به حرکت درآورد. جامعه به مدت چند هفته فلج شد. کارهای عادی تعطیل شده بود. در عوض محیط بحث و گفتگو و مناظره شکوفا بود.

ده میلیون کارگر در سراسر فرانسه دست به اعتصاب و بعضاً اشغال کارخانه ها زدند. آزادی بیان، آزادی تخیل، آزادی جنسی، رفاه اقتصادی، بهبود کیفیت شرایط کار و انسانی شدن روابط کار از جمله خواستهایی بود که بیان می شد.

پس از یکماه، برخی از این خواستها که فوراً قابل تحقق بودند مانند افزایش دستمزدها، جامعۀ عمل پوشیدند. برخی دیگر مانند آزادی تخیل، آزادی لذت و آزادی نفی مناسبات تحکم آمیز، رفته رفته در افکار و رفتار و نهادهای عمومی و در ذهن افراد ریشه دواندند.

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط پویان.ک.م | 

از اخرین باری که اینجا داستان نوشتم یه هفت ماهی گذشته .

این اواخر این داستان خیلی رو اعصابم بود.

جالبه که هنوز این حس چرند داستان نویسی رو دارم...

                                                         

                                                        تابش اخر

 

مری از پنج صبح بیدار بود. سعی کرده بود همه جا رو تمیز کنه.کتاباش رو جمع کرد

گذاشت یه گوشه.لباساش رو هم تا کرد.یه کم هم به خودش رسید.وقتی جلوی اینه

وایساد که ارایش کنه انگار خودش رو نمی شناخت. با انگشتش گودی زیر چشمش

رو اندازه می گرفت و با کف دست کم پشت شدن موهاش رو میدید.

با این حال سعی کرد اینها رو فراموش کنه چون قرار بود ساعت هفت صبح

جاناتان بیاد اونجا.

همین موضوع کافی بود که مری اینقدر خوشحال باشه.

ساعت هفت بود. صدای چند پا از پشت در به گوش می رسید. تا اینکه در باز شد.

مری  بیصبرانه منتظر دیدن جاناتان بود.مری میدونست تا ساعت 4 بیشتر فرصت

ندارن برای همین طاقت نیاورد و رفت جلو به استقبال.

چهره خسته و لاغر جاناتان اون رو سر جاش بند کرد.هر دو چشم در چشم هم

دوخته بودن.بعد از چند ثانیه جاناتان گفت چقدر فکستنی شدی مری!

مری برگشت گفت چی میگی ببر پیر من؟

سپس همدیگر رو در اغوش کشیدن . مری هنوز گرمای تن جاناتان رو دوست

داشت و محکم اون رو فشار میداد.

سپس مری یه صندلی رو کشید عقب و جاناتان روش نشست. جاناتان یه سیگار

از جیبش در اورد و شروع کرد به کشیدن. به مری گفت تو نمیکشی؟

مری گفت از اخرین سیگاری که کشیدم خیلی گذشته.

از پنجره کوچک بالای اتاق نور خورشید به درون اتاق میومد. مری داشت

روی میز بساط صبحانه رو میچید و جاناتان همین جور که سیگار میکشید به اون

خیره بود. گاهی اوقات نور خورشید تو صورت مری میخورد و جاناتان دیگه

نمیتونست ببینتش فقط یه بدن میدید با سر نورانی مثل یه فرشته...

موقعی که به خودش اومد دید سیگارش تا فیلتر سوخته و مری هم بالا سرش

داره صداش میکنه. داشت در مورد صبحانه حرف میزد.

جاناتان گفت باشه عزیزم و نشست پشت میز.

مری در جا گفت اینجوری که نمیشه  باید دست وصورتت رو بشوری و تازه

ریشت رو هم بتراشی این چه قیافه ای که درست کردی پیش زنت.

جاناتان صورتش رو میتراشه و سرش رو زیر اب میگیره بعد حوله رو

میندازه رو دوشش و میاد پشت میز. مری مجذوب قیافه تازه اون میشه و

ناخوداگاه یه بوسش میکنه.

روی میز دو تیکه نون خشک بود با دو تا لیوان سفالیه بزرگ که توشون

اب خنک بود.

ولی اونا انگار خوشمزه ترین غذای عالم رو داشتن میخوردن.

هر دو با لبخند گازی به نون میزدن و پشتش اب مخوردن و تند تند

می جویدن.بعد از صبحانه روی تخت دراز کشیدن و به یه جا خیره شده

بودن. مری گفت میدونی چند وقته همدیگرو ندیدیم؟

-         اره خیلی وقته.

-         یادته اولین باری که منو دیدی؟

-         اره

-         یادته میخواستی جلوی ما خودت رو نشون بدی بعد چی شد؟

-         اره مگه میشه یادم بره

-         با دو چرخه از لب دیوار میرفتی که یه دفعه با مخ اومدی زمین

-         اره همتون بهم خنددیدین.

از خاطرات خوش گذشته میگفتن و میخندیدن تا رسیدن به خاطره سقط شدن

بچه شون در جریان جنگ داخلی. مری چشماش پر از اشک شد ولی چهره

مصممی داشت. جاناتان اون رو در اغوش کشید و بوسید.

عشقبازیه اونها روی اون تخت زیباترین تابلوی نقاشی بود.

نوری که از پنجره کوچک بالا میومد گاهی تن لاغر جاناتان رو نورانی

میکرد و گاهی تن برهنه ونحیف مری رو.

ساعتی بعد هر دو در کنار هم دراز کشیده بودن و به گوشه ای خیره

بودن. تو چشمشون میشد برق شجاعت رو دید. انگار هر دو داشتن

به یه چیز فکر میکردن  تا اینکه مری سکوت رو شکوند و گفت یه

سورپریز برات دارم جانی..

بعد دست کرد و یه نخ سیگار در اورد و به جاناتان داد.

جاناتان گفت تو که سیگار رو ترک  کرده بودی. مری جواب داد

این رو برا تو گذاشته بودم.

سپس جاناتان شروع کرد به سیگار کشیدن .

مری ناگهان از جاش بلند شد و اروم شروع کرد به رقصیدن. جاناتان

از دیدن این صحنه بسیار لذت میبرد تا اینکه مری دست اون رو گرفت

و اورد برای رقصیدن. جاناتان از سمت پای راست یه کم میلنگید

و این تو رقصش معلوم بود.

مری شروع کرد به ایرلندی رقصیدن.جاناتان سیگار رو انداخت و

پا به پای اون رقصید. رقص به اوجش رسیده بود دست های هم

رو میگرفتن و میچرخیدن و میخندیدن و .....

تا اینکه ناگهان صدای کوبیدن در شنیده شد . مری گفت ساعت 4

شده؟!...

بعد سه درجه دار با یه کشیش وارد شدن .اون دو سرباز  چشمها

و دستهای اونا رو بستن. یکیشون گفت پدر روحانی خواسته

بودن امروز شما با هم باشید..

مری گفت ما که نخواسته بودیم...

درجه دار گفت ببرید بیرون این نمک نشناسا رو..

از تو یه راهروی تاریک ردشون کردن تا به فضای باز رسیدن

با اینکه چشماشون رو بسته بودن ولی باز نور افتاب شدید بود.

اونها رو به یه جا بستن.

جاناتان گفت مری به نظرت نور از کدوم طرف میتابه؟

مری گفت نور؟ نمیدونم. چرا ازشون نمیپرسی؟

جاناتان گفت اهای خورشید کدوم وره؟

درجه دار با خشم نگاش کرد و گفت خفه شید کمونیست های

لعنتی.

.. اتش....

دیگه تو هیکل لاغر اونها جونی نبود ولی نور خورشید اینبار

صورت جفتشون رو پوشونده بود..../

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط پویان.ک.م | 
 

مجروحان حادثه سقوط هواپیما به 7 بیمارستان تهران منتقل شدند

 

سلام

بالاخره به دنیا برگشتم. از این اغمای هفت ماهه در اومدم.

خیلی سخت گذشت. بعضی وقتها از اینکه تو کما بودم  خوشحال بودم

اما گاهی اوقات میخواستم از جلد خودم بیام بیرون ولی هر چی زور

میزدم فایده ای نداشت. تازه هیچکی هم تلاش من رو نمیدید.

اما هر چی بود چه خوب چه بد گذشت.

از همه اونهایی که تو این مدت پیگیرم بودن ممنونم...

از سارای عزیزم که در تمام این مدت کنار تختم  نشسته بود تا

بیدار شم ممنونم و بهش میگم مثل همیشه دوستش دارم..

از همه دوستای که اومدن عیادت ممنونم از محمد فرهمند

عزیزم از ایمان...

از محمد (مشق شب) از نیما دهقانی که نمایشنامه هاش تو کما

هم دست از سرم بر نمی داشتن.....

خلاصه همه.....

+ نوشته شده در  ساعت 10:47  توسط پویان.ک.م | 

کاملا شک دارم.

بین هوا و زمین (یا یه جاهای دیگه تو همین مایه ها  دقیقا نمیدونم) کاملا معلقم!

ولی من همیشه از بچگی از این حس زیاد بدم نمیومده.

وقتی تو هوا معلق باشی یه جور احساس بی وزنی میکنی یه جور احساس پرواز.

می تونی به همه چی فکر کنی.

ممکنه اخرشم بخوری زمین ولی من همیشه حواسم هست !

همیشه قبل از اینکه بخورم زمین و بترکم چترم رو باز میکنم.

ولی در هر صورت دیگه من به معلق بودن عادت کردم.

اخه میدونین چند وقت پیش بود که ...

......................

اوه! بچه ها نگاه کنید اون چتربازه با مخ اومد زمین!

احمق چرا چترشو باز نکرد؟!

حتما گیر کرده بوده! وای بیچاره!

لحظه های اخر چه استرس و عذابی داشته!

بابا اینا قبل از اینکه بخورن زمین سکته میکنن..

.........

...

+ نوشته شده در  ساعت 15:0  توسط پویان.ک.م | 

یه روز صبح پسر با صدای زنگ از خواب میپره. پیش خودش میگه کیه که دستش

رو از رو زنگ بر نمیداره؟ وقتی در رو باز میکنه میبینه نامزدش پشت در وایساده.

-          کجایی پس؟

-          تو خواب نداری دختر؟ بیا تو حالا

-          زود لباساتو بپوش باید بریم.

-          بریم؟ کجا بریم

-          وای فکرشم نمیتونی بکنی. یک کارگردان مشهور اومده تو شهر داره تست میگیره

-          خوب؟

-          خوب؟؟؟ خوب من میتونم بالاخره خودم رو ثابت کنم

-          بابا ول کن....

دختر اون رو راضی میکنه تا باهاش بیاد و تست بده کاری که پسر ازش متنفر بود.

بالاخره نامزد  داشتن این مشکلات رو هم داره.!

قرار شد بعدازظهر برن . دختر با بهترین لباسی که داشت اومده بود. در حالی که پسر

کاملا معمولی بود.

رسیدن به محل تست گیری. واقعا شلوغ تر از اون چیزی بود که پسر فکر میکرد.

ازشون به صورت جدا تست گرفته میشد.

نوبت به پسر رسید. اروم وارد شد. یه سلام سرد کرد و سعی میکرد زیاد تو صورت کارگردان

نگاه نکنه.(هر چند که دلش میخواست).

-          خوش اومدی پسر

-          مرسی اقا

-          چه نقشی روبلدی بازی کنی؟

-          واقعا نمیدونم اقا. زیاد اهل نقش بازی کردن نیستم.

-          اوه چه جالب. میتونی نقش انسان غمگین رو بازی کنی؟

-          غمگین اقا؟

-          گریه کن یه ذره

-          ولی من نمیتونم خوب گریه کنم.

پسر هر جور سعی کرد نتونست اونجوری که  کارگردان دوست داشت گریه کنه.

پسر در این تست رد شد. وقتی اومد بیرون نامزدش رو اونجا پیدا نکرد. از ساختمان اومد

بیرون و یه سیگار روشن کرد و پیاده رفت سمت خونه. اصلا ناراحت نبود.

فقط کاری رو که باید انجام میداد داده بود.

موقعی که رسید خونه با همون لباسا لم داده بود رو مبل که دوباره زنگ رو زدن.

تا در رو باز کرد نامزدش سریع پرید بغلش.

-          چی شده عزیزم؟

-          من قبول شدم باور میکنی ؟ من قبول شدم

-          اوه چه خوب. واقعا برات خوشحالم . ولی من رد شدم.

-          اوه عزیزم ناراحت نباش.

-          ناراحت؟ بابا ول کن. بیا یه چیزی بخوریم. حالا از کی باید بری؟

-          باور نمیکنی از فردا باید اونجا باشم.

از این جریان دو هفته گذشت . پسر متوجه کم توجهی دختر به خودش شده بود.

سعی میکرد دیگه مثل قبلا زیاد سرد نباشه. ولی خوب این اخلاقش بود ولی اون عاشقش

بود.

تا اینکه پسر یه روز میاد سر تمرین. دختر تا اون رو میبینه میاد به سمتش و میگه تو اینجا

چی کار میکنی؟ بعد در همین حین یه نفر میاد به سمتشون .

دختر یه ذره جا میخوره. بعد طرف رو معرفی میکنه.

اوه ایشون نامزد من هستن.

-          ایشون هم بازیگر مشهور فیلم "روزی همه چیز بر باد خواهد رفت" هستن.

-          خوشبختم اقا

-          اوه پسر تو با گلوریا هستی؟

-          اره نامزدش هستم.

-          مثل اینکه باید برم. منو ببخشید.

بعد اون بازیگر با نامزدش با هم میرن. بازیگره قد بلندی داشت با موهای همیشه شونه

شده. همیشه هم بوی پیپ میداد. ولی پسر اصلا ازش خوشش نیومده بود.

تا اینکه تو یه بعدازظهر سگی در حالی که پسر داشت تو کافه قهوه میخورد دید دختر با

اون بازیگره اومدن تو. دختر بهترین لباسشو پوشیده بود.

پسر بدون اینکه دیده بشه از کافه رفت بیرون. تو مسیر به همه چیز فکر کرد و تقریبا

یه بسته هم سیگار کشید.

دو ساعتی از خونه اومدنش گذشته بود که گلوریا اومد.

-          کجا بودی؟

-          جان؟ سر کار وای اگه بدونی چقدر خسته ام.

-          قهوه برا خستگی خوبه . مخصوصا اگه ادم با یه بازیگر اونجا باشه.

-          اوه تو اونجا بودی؟ میدونی اون خیلی به من اصرار کرد. میدونی من اول نمیخواستم

قبول کنم. اصلا میدونی اون به من پیشنهاد ازدواج داده. بهم گفته اگه قبول کنم پیشرفتم

رو تو بازیگری تضمین میکنه. بهم گفته با کارگردان هایی که میشناسه صحبت

میکنه. بهم گفته..

-          خفه شو گلوریا

-          چی؟!

-          برو گمشو از خونه من بیرون.

-          چی؟!

-          بیا برو بیرون.

دختر گریه کنان از خونه میزنه بیرون. پسر خیلی داغون بود. از یه طرف نمیخواست

با دختر اینجوری صحبت کنه. از یه طرف همه چیز رو داشت از دست رفته میدید.

داشت دیوونه میشد.

صبح رفت و اون کارگردان رو به زور پیدا کرد. وبهش گفت از من دوباره تست بگیر!

-          شما؟

-          من قبلا پیش شما تست داده بودم و خوب نتونسته بودم گریه کنم.

-          خوب؟

-          خوب الان میتونم. من واقعا الان نیاز به گریه کردن دارم .

-          خوب پسر تو خیلی با حس گریه میکنی ولی من دیگه نقش خالی ندارم.

-          یعنی چی من واقعا باید اینجا باشم . خواهش میکنم درک کن.

-          خوب یه نقش هست ولی باید خوب بخندی میتونی؟

-          اره میتونم....

پسر هر کار کرد نتونست نظر کارگردان رو جلب کنه. اون واقعا ادمی رومیخواست

که شاد باشه. و از ته دل بخنده.

پسر تو این تستم رد شد.

شب در حالی که همه چیز رو از دست داده میدید برگشت خونه و کلی فکرهای احمقانه

تو سرش زد.

فردا شب بعد از یک روز گند بالاخره تونست خونه کارگردان رو پیدا کنه.

ساعت 2:30 شب وارد خونه شد.

رفت به اتاق خواب و چراغ رو روشن کرد. کارگردان و زنش اونجا خوابیده بودن.

جفتشون با ترس از خواب پریدن. پسر تفنگ رو به سمت زن کارگردان گرفت تا اون تکون

نخوره. گفت

-          سلام کارگردان لعنتی . اومدم برا تاتر امشب ازت تست بگیرم اماده ای؟

-          تو کی هستی؟ ببین پولها اونجاست. طلاها هم اینور خواهش میکنم با ما کاری

نداشته باش.

-          پولتو به رخ من میکشی لعنتی؟ پولتو برو به اون بازیگر بچه ... یت بده.

پسر اسلحه رو به سمت سر زن اون گرفت و در حالی که کارگردان داشت از استرس

می ترکید بهش گفت بخند! برام بخند . من برای تاتر امشب به یه بازیگر شاد احتیاج دارم!

-          شوخی می کنی؟

-          من تو کارم با هیچکی شوخی ندارم. بخند لعنتی. بلند برام بخند !

کارگردان شروع  میکنه به خندیدن ولی وسطش گریش میگیره.

میگه من نمیتونم پسر دست از سر من وردار و شروع میکنه به زار زار گریه کردن.

.........

اخبار ساعت 21 اما قبلش به خبری که هم اکنون به دستم رسید گوش فرا دهید.

جسد سه نفر در محله معروف شهر پیدا شده. به گفته همسایه ها دیشب با شنیدن صدای سه گلوله

از خواب بلند شده اند.

جسد یکی از این سه نفر متعلق به کارگردان مشهور سینما میباشد.

پلیس به دنبال انگیزه قتل است..........

.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط پویان.ک.م | 

دیروز به وبلاگ یکی از دوستان خوبم سر زده بودم. داشتم مطلب جدیدشو می خوندم . در مورد علاقه اش به

"فرهاد مهراد" نوشته بود و اینکه چه مظلوم زندگی کرد و چه مظلوم این گیتی رو بدرود گفت.

بعد طی یه کامنت منم از علاقم به "فرهاد" و اینکه داره بین همنسلای ما گم میشه و اون نوع موسیقی هم به

دنبال اون فراموش میشه گفتم.

البته اخرش نوشتم سعی کن هیچوقت به اسطوره هات نزدیک نشی.

این جمله منو یاد موضوعی انداخت که مدتها پیش فکر منو بد مشغول کرده بود.

با این داستان جریان رو براتون تعریف می کنم:

"روزی یه پسر عاشق پینک فلوید بود. سپس بعد از جدایی اعضای گروه دلباخته ی "دیوید گیلمور" شد. این

علاقه به حدی رسید که حتی میشه گفت اون رو میپرستید!

و با طرفدارهای دیگر گروهها و اشخاص به شدت بحث میکرد تا اونها رو متقاعد کنه به اینکه خواننده مورد علاقه اش بهترینه.

این پسر فکر میکرد عاشق ترین فرد نسبت به گیلمور هست و میپنداشت که اون هم همین احساس رو نسبت به

پسر داره. پیش خودش میگفت مگه میشه گیلمور با اون لبخندهای قشنگش منو دوست نداشته باشه؟

اون که اینقدر مهربون و ارمان گراست ممکن نیست دل عاشقی مثل منو بشکونه.

تا اینکه این مزخرفات! رو اینقدر به خودش میگه تا تصمیم میگیره پاشه بره خونه ی گیلمور رو پیدا کنه

و باهاش بشینه در مورد اثارش با هم صحبت کنن. تو مسیر تو این فکر بودکه حتما باید به یه قهوه هم دعوتش کنه.

مسئله اینجاست که اون دلیلی نمیدید که این اتفاق ها نیوفته اون خودش رو رفیق گیلمور میدونست.

حالا بماند با چه زحمتی . اما بالاخره تونست محل سکونت اون رو پیدا کنه و پرسون پرسون خودش رو به اونجا رسوند.

وقتی اونجا رسید با منظره ی جالبی روبرو شد دید غیر از اون سه چار نفر دیگم اونجا هستن.

از یکیشون پرسید ببخشید جناب منزل دیوید گیلمور اینه؟

اون پسره یه نگاه از بالا بهش کرد و گفت "اره".

اومد بره جلو زنگ بزنه بعد پسره بهش گفت "اهای کجا میری خودشون الان میان بیرون"

بدون اینکه تو ذوقش بخوره اومد عقب تر وایساد.

حدودا پنج شیش دقیقه بعد در باز شد . حس میکرد سینش طاقت این همه ضربان قلب رو نداره.

دو نفر از در اومدن بیرون گیلمور با یه خبرنگار میانسال که فکر کنم خیلی وقت بود همدیگرو می شناختن.

باورش نمیشد . چقدر شبیه اونی بود که تو تلویزیون همیشه میدید. اشک تو چشماش جمع شده بود.

گیلمور که یه سیگار دستش بود با اون خبرنگار داشت خداحافظی میکرد. خبرنگاره بهش گفت البته دیوید

در مورد پیشنهاد من خوب فکرکن.

بعد رفت.

اونوقت اون پسرهایی که قبل از اون اومده بودن اونجا تند تند رفتن سمتش و باهاش عکس گرفتن یا ازش امضا خواستن و ...

تقریبا رسیده بود به ماشینش .پسر رفت جلو گفت اقای گیلمور

-جانم پسرم

-من عاشق شما هستم

-منم همینطور عزیزم.فقط الان باید برم برا تمرین. خودت بهتر میدونی که اخر هفته تو رویال هال اجرا دارم.

بعد زد پشت پسر و گفت میدونی که کله گنده های زیادی میان اونجا!

پسر لبخند تلخی زد و گفت "اخه من دوست داشتم یه قهوه با هم بخوریم"

گیلمور انگار که یه دفعه خندش گرفته باشه گفت "اوه حتما عزیزم در اولین فرصت" و سوار ماشین شد .

همینجور به ماشین نگاه کرد و ماشین دور و دورتر میشد.

پسر همونجا نشست تا خوابش برد. حالا بماند چه خواب هایی دید.

با صدای ماشین گیلمور از خواب بلند شد. دور و ورش که خلوت شد تند رفت جلو و گفت

سلام

-          سلام پسر

-          فکر کنم الان بتونیم با هم یه قهوه بخوریم

-          شما؟

-          من؟ منو یادتون نیست ؟ صبح اومدم پیشتون گفتم که دوست دارم بعد شما....

-          او یادم اومد . ببین پسر من خیلی خستم. میخوای یه عکس با هم بگیریم؟ ها ؟ میخوای یه تیکه از شعر جدید همسرم رو برات بنویسم؟

-          من عاشقتم دیوید.

-          میدونی که کمک دیگه ای از دستم بر نمیاد.

بعد پشت کرد که بره. پسر که احساس میکرد همه چیز رو داره از دست میده با صدای بلند گفت

اما اقای اسطوره! میدوننین من از کجا اومدم تا رسیدم اینجا؟

گیلمور حتی بر نگشت نگاش کنه.

پسر گفت لعنتی با تو دارم حرف میزنم.

تو این لحظه زن گیلمور در رو باز کرد . گفت چی شده دیوید از اون مزاحمای همیشگیه؟!

میخوای پلیس خبر کنم؟ دیوید گفت نه فقط .برو تو.

بعد جفتشون رفتن تو .

پسر همونجور وایساده بود. یه لحظه باورش نشد که الان با گیلمور اینجوری حرف زده.

بعد تمام اون پوستر ها و سی دی هایی که دستش بود رو کوبوند زمین و بلند بلند گریه کرد.

یه دفعه نور چراغ گردون ماشین پلیس فضا رو روشن کرد.

تا اومد به خودش بیاد انداخته بودنش تو ماشین. 24 ساعت بازداشت شد.

تو سلول فقط داشت فکر میکرد اما نمیدونم به چی. اما دیگه بغض نداشت در عوض اخم کرده بود.

سه روز مونده بود به کنسرت.

رویاهاش همه خراب شده بود." اخه گیلموری که من فکر میکردم همیشه لبخند داره

این احمق بود؟

اون میدونه چه کارهایی من براش کردم؟ چند نفر رو طرف دارش کردم؟ اون به من مدیونه!"

خلاصه روز کنسرت رسید.

یک ساعت مونده بود به اجرای برنامه.

پسر تو ماشین نشسته بود .بلیط کنسرت رو داشپورت ماشین بود. دو دستش رو فرمون بود.

فقط سیگار میکشید و موزیک گوش میداد. وسطاش هم چند نخ سیگاری بار میزاشت و میکشید.

اما باز دو دستش رو میزاشت رو فرمون. بعضی وقتها میخندید و گاهی ....

به خودش که اومد کنسرت تموم شده بود. همه اومدن بیرون و رفتن.

تقریبا خلوت شده بود. حا