تبليغاتX
اینسومنیا

می خوام یه چیزی بگم .ولی حقیقتش حسش نیست.شایدم می ترسم.یا اصلا حوصله شو

ندارم نمیدونم.

فقط  چیزی که برام از هر مسئله ای روشنتره اینه که قدرت بد جور پدرسوخته است.

تا وقتی ازش دوری حسابی می تازی که

اییییییییییییی صاحب قدرت تو که داری کلی جرات. وقتی اومدی به شهر ما

رو این جیپای سرباز دیدی سان از مردم ما.ندیدی غم رو تو چشاشون؟

ندیدی دستای پینه بسته شون؟ چرا ندادی جواب سلام بچه رو؟ خنده ی

ظریفت  منو کشت از اون بالا.

مگه ندیدی زمین داره گرم میشه .؟ ردیابیه دلفینا تو اب سخت میشه؟

ادمای شمال تو ساحل اختصاصی شون غرق میشن.

خب البته ادمای جنوب واسه در اوردن یه قرون راهیه مرز میشن.

ایییییییییییی دیگه غیرتم پکید بس دخترامون تو نمیدونم کجا نمیدونم چی چی؟!

ایییییییییییییییی یکی بیاد من رو بگیره ببره. من سیاسی میشم.زندونی می شم.

اپوزسیون میشم؟! خلاصه هر چی لازمه میشم. اره اونم میشم..

ای مردم بدانید وقتی سینه ی هر مبارز مسیر گلوله را ترسیم میکرد

و مشت های گره کرده خلق ما نمیدونم چیکار میکرد

من با شما بودم........................ .

میدونین جالب چیه ؟

جالب اینه که از وقتی جدمون ادم ادمیت رو اغاز کرده تا الان قدرت

دست رشته بین همه چرخیده.

دختره از باباش پرسید بابا پس چرا این یکی هم منو ندید؟! این یکی که خیلی

مهربون بود.

ببین بابا اون از بس سختی کشیده چشاش دیگه سو نداره.صورتشو ببین

حیوونکی یکم رو نداره..

گفتم جناب ایشون که سرخه سرخ تشریف دارن.

گفت تو چه می فهمی سختی چیه.رنگ چیه.شکنجه و عذاب چیه؟

ببینم تو همون پسر .........نیستی؟ معلومه از همچون پدری همچین پسری

میشه حاصل.بابابتم مثل تو به همه چی شک داشت. هیچ وقت قاطع جواب

نداد که بالاخره با ما هست یا نه؟ اینم نتیجش .شنیدم بردنش ارشادش کنن.

راست میگن؟ ما که دعا میکنیم واسش.بریم دختر دیگه نبینم با این

پسره حرف بزنیا.

البته این اخرین ملاقات من با اون دختره نبود........

شنیدم چند وقت پیشا یه دستگاه قهوه ساز واسه جهازش خریده و شبا

وودی الن میخونه.

امروز تو همین فکرا بودم و داشتم واسه خودم پیاده میومدم

سمت خونه.

دم در باز توپ این پسره خورد تو سرم. برگشتم دیدم جلوم وایساده

اب دماغشم هی داره قورت میده.

عمو عمو توپ منو میدی؟

فندکم رو گرفتم زیره توپش و گفتم ببین عمو امروز اصلا مهربون

نیستا.عمو الان یه ماهه نخوابیده. خوب.؟

تتتتتتتتتق.... یه هو توپش ترکید.چخه پسره ی لوس.

زار زد و رفت.نمیدوننین عجب حالی داد این حرکت.

برگشتم اون رو دوباره ببینم تا حالم خوش تر شه.

البته این خوشی زیاد دووم نداشت چون خبر نداشتم باباش کیه.

بگذریم.بحث قدرت بود فکر کنم.

اصلا فکرشو نمیکردم  اینقدم بشه.گفتم بنویسم ببینم چی میشه.

این روزا بد جوری گیجم.

حس می کنم تو زمان گم شدم.

فکر کنم یا از عوارض اینسومنیا باشه یا جای مشت بابای پسره!

 

+ نوشته شده در 88/04/31ساعت 8:25 توسط پویان.ک.م |

سلام

یه حس خاصی دارم که دوباره می خوام بنویسم.

یه عذرخواهی خیلی خیلی  بزرگ به خیلی ها بدهکارم.از اینکه

پیگیرم بودین ممنونم.واقعا قصه اش خیلی طولانیه.

من و چند تا از دوستام می خواستیم فردای 22 خرداد

رنگ سیاه وبلاگامون رو به سفیدی برسونیم. هرچند تهش

نه سبز شدیم نه سفید نه هیچ کوفت دیگه ای.

ولی حسابی تا دلتون بخواد سرخ شدیم . مثل ماهی تو یه

تابه به چه بزرگی.

خلاصه هی رنگ شدیم و رنگ شدیم تا اینکه بی رنگ شدیم.

حسابی رنگمون پریده بود!

بعدش نشستم حسابی فکر کردم. دیدم اره بخاطر خیلی چیزا

باید سفیدش کنم بخاطر خیلی کسا.

دوباره می نویسم. اینبار جدی تر هدفمند تر و خیلی  تر های

دیگه.

راستی باید توضیح بدم در این غیبت صغری که بسر می بردم

به میمنت و مبارکی متاهل شدم.باشد که امرزیده شوم.

البته همسرم از نوادر روشنفکر مونث این کشوره و من

شدیدا دوسش دارم.(ر ک به زذ).

اون کسی بود که واقعا باعث شد برگردم و فکر کنم.

راستی چون زنده  شدم دیگه سمفونی مردگان خیلی بیربط

می زد.حقیقتش همیشه باهاش مشکل داشتم. حالا از

وقتی بیدار شدم نمیدونم چرا بی خوابیزده به سرم؟

امیدوارم یه روز بالاخره بشه اسوده خوابید.

مثل بچگی هامون.فارغ از همه چیز.

دوستتون دارم/

 

+ نوشته شده در 88/04/23ساعت 4:19 توسط پویان.ک.م |