![]() |
![]() |
|
| روزنوشت های من برای دوردست ترین غریبه........ |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:13 توسط پویان.ک.م |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:43 توسط پویان.ک.م |
|
|
یه روز یه پیرمرد لعنتی میاد پیشم و میگه پویان تو بزودی خواهی مرد اونم دردناک.. و اروم از کنار من رد میشه و میره... مغزم درگیر این قضیه میشه و هی به خودم میگم بابا یه دیوانه اومده یه چرتی گفته . سرنوشت ادم دست خودشه. این که میگن قبلا نوشته شده و از این حرفا کاملا مزخرفه. میام خونه و جریان رو برا خانومم تعریف میکنم . میزنه زیر خنده و میگه بابا روزی ده نفر تو خیابون میگن بیا فال تو رو بگیریم و کلی مزخرف میگن... بهش میگم ولی اون فالگیر نبود و از منم پول نخواست فقط گفت و رفت همین... بهم میگه در هر صورت زندگیه ادم دست خودشه پویان تو که اینجوری نبودی.... به خودم تلقین می کنم که اینا همش حرفه و من از فشار کاری اینجوری شدم هر صدای ترمزی تو خیابون میاد میترسم و برمیگردم نگاه می کنم به صورتی که اعصاب خانومم رو خورد کردم. فردا بهم میگه یوهووووو.... اینم دو تا بلیط کیش. میریم یه هفته اونجا حال میکنیم. تو هم به نظر خیلی خسته میای. میگم اره .بهش احتیاج داشتم. مرسی. یک ساعت قبل از حرکت استرس شدیدی می گیرم به طوری که صورتم پر از عرق میشه. به اون میگم نکنه اون اتفاق همین هواپیما باشه. شاید قراره اون سقوط کنه بیا لغوش کن هفته بعد میریم. میگه بسه دیگه پویان داری عصبی میکنی من رو دیگه. میگم خواهش میکنم .فرقی نداره فقط من اونطوری ارومم. خانومم میگه واقعا اونجوری راحت میشی ؟ اره میگه باشه هدف من راحتیه تو بود عزیزم. و برمیگردیم خونه. شب خبر میرسه متاسفانه هواپیما لحظه ای بعد از بلند شدن سقوط کرده و هیچ کدوم از مسافرها زنده نموندن. میگم دیدی دیدی؟ دیدی یه چیزی بود و من الکی ناراحت نبودم. ارومم میکنه و با هم شام می خوریم حس می کردم غذا هیچ مزه ای نداره ....... ................................... پویان..... پویان....... پاشو عزیزم ....... ناله هات رو می شنوم....میدونم می خوای پاشی.... وقتی چشمام رو باز کردم می خواستم بازم ببندمشون پرسیدم اینجا کجاست چی شده؟ اروم باش عزیزم انگار سه روز پیش در حالی که چراغ عابر پیاده قرمز بوده تو حواست یه جا دیگه بود و به یه نقطه خیره بودی که ناگهان با یه ماشین تصادف می کنی.... البته الان خوبی عزیزم خطر رفع شده..... من میرم راننده ای که باهاش تصادف کردی رو بیارم بیچاره خیلی به فکرت بود................. وقتی رفت حس کردم بدنم چقدر کوفته شده. پاهام رو حس نمی کردم......انگار که... بیا عزیزم ایشون اون اقایی هستن که باهاش تصادف کردی. وقتی برگشتم دیدم همون پیرمرد لعنتیه. با همون لبخند مزخرفش... هر چی داد میزدم ببریدش بیرون هیچکی این کارو نمیکرد. همه اومده بودن من رو اروم کنن. داشتم حس می کردم دارن من رو تکون می دن و یه چیزای می گفتن که اصلا نمی فهمیدم چیه.................... .................................................................... مسعود... مسعود... پویان رو یادته؟ شوهر دوستم .امروز شنیدم بیچاره تصادف کرده و در جا تموم کرده. بعد ازظهر مراسم دارن یادت باشه یه سر بریم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:40 توسط پویان.ک.م |
|
|
ای اگه این جمعه لعنتی تموم بشه چقدر خوبه. الان دارم این مطلب رو تو کنج اتاقم در حالی که مثل خمارا دارم به خودم میپیچم می نویسم. اونای که من رو میشناسن میدونن چقدر از تعطیلی بدم میاد (اونای که نمیشناسن هم حالا بدونن). البته نه اینکه ادم اکتیو و فعالی باشم مطمئن باشید نصف تنبل ترینتون هم کار نمیکنم. شایدم ازم بر نمیاد نمیدونم. بعد از یه پنجشنبه جمعه ی لعنتی همراه با خانواده تازه حس کردم خانواده عجب چیز مزخرفیه. اره چیز مزخرفیه. خنده های لوس .. غذاهای خوشمزه.. بی سیگاری!.. تائید های الکی..اتاق شلوغ پلوغ.. کتابای نیمه خونده.. فکر کندن از بابا.. فکر کردن به یه شنبه عالی وقتی مامانت داره از مهمونی برات میگه.. بازم بگم؟... اره چیز مزخرفیه.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:11 توسط پویان.ک.م |
|
|
داستان یه زندانیه که محکوم به اعدامه... چند دقیقه مونده به اجرای حکم. سرباز یه نخ سیگار بهش میده که بعد از اون کار رو شروع کنن. اون سیگار رو روشن میکنه و شروع میکنه به کشیدن. با هر پکی که به سیگار میزد سیگار رو میگرفت جلوش و بهش نگاه میکرد. سیگار کوتاه و کوتاهتر میشد. ولی چاره ای نداشت جز کشیدن. با هر پکی که به سیگار میزد به یه قسمت از زندگیش فکر میکرد. انگار این سیگار به اندازه تمام عمرش طول کشیده و خودش بوده که با هر پکی که به اون میزده گوشه ای از زندگیش رو میسوزونده. با پک اول رفت به دنیای کودکی . شیطنت های اون دوران.دوست های دوران بچگی. از همون بچگی حرف زور تو سرش نمیرفت.یادشه چقدر از غلدر ها تو محله کتک خورده بود. یا بعد از اینکه پدرش فوت کرده بود تنها مرد مامانش بوده و چندین بار مثل یه مرد تو کودکی غیرتی شده بود. با پک دوم رفت به دنیای دانشگاه. امان از سیاست. پدر اون رو سیاست در اورده بود. یادش میومد چه شور و هیجانی داشت.هه یه بار سر اختلاف نظر تو یه مسئله رفیقش رو کتک زده بود. پک سوم اون رو یاد عشقش انداخت. وای عشق. چرا اونی که عاشقشی هیچوقت نمی فهمه که عاشقشی. چرا هیچکس باورت نمیکنه. حتی اونیکه دوستش داری ! وقتی عشقش رو با یک مرد دیگر دید دیگه فکر میکرد دلیلی برای زنده موندن نداره. هه چه دوران سختی رو پشت سر گذاشت. پک بعدی وای پک بعدی. ناگهان به خودش اومد. سیگار داشت تموم میشد. سیگاری به اندازه زندگی. سیگار داشت میسوخت و کوچکتر میشد. کاشکی میشد جلوش رو گرفت . پک بعدی رو که زد برگشت به خاطرات زندان. چقدر دست نوشته داشت. کیا اینارو میخوندن یعنی دست کسی میرسید؟ در موردش چی فکر میکردن؟ اخ که هیچوقت فکر نمیکرد زندگیش اینجوری تموم شه. حس میکرد خودش زندگیش رو مثل این سیگار سوزونده. اخه به اون چه ربطی داشت که فلان چیز سر جاش نیست ؟ اخه به اون چه ربطی داشت که فلان کس دروغ میگه؟ اخه به اون چه ربطی داشت که چرا کسی تو این دوره زمونه عاشق نمیشه؟ ولی در هر صورت اون الان اینجا بود و حکم رو براش صادر کردن. باید قبلا به اینا فکر میکرد. پس باید وجهه خودش رو حفظ میکرد. ناگهان یاد اولین سکسی افتاد که با معشوقش داشته. وای که هیچوقت یادش نمیره کاش الان اینجا بود. یعنی اونم دلش براش تنگ شده تا حالا.فقط میخواست یه بار دیگه بغلش کنه. کاش الان مامانش اینجا بود. وای داداش کوچیکش رو چقدر دوست داشت. از باباش هیچی یادش نبود و این اذیتش میکرد. دو پک دیگه بیشتر نمونده بود. تو این فکر بود که چه جوری میشه این سیگار رو تموم نکرد. گرمای نوک سیگار رو داشت بین انگشتاش حس میکرد ولی جرات انداختنش رو نداشت.ای کاش ..... همش تو فکر بود. یه فکری به کلش زد. اون هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد. هیچوقت... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:46 توسط پویان.ک.م |
|
چهل سال از جنبش ماه مه شصت و هشت فرانسه می گذرد. این جنبش تنها در فرانسه روی نداد. کم و بیش و همزمان، حرکت اعتراضی به جنگ ویتنام در آمریکا، مخالفت با رفتارهای اقتدارگرایانه در آلمان، جنبش بهار پراگ در چکسلواکی گسترشی کم سابقه یافته بود، اما جنبش ماه مه در فرانسه به شکل انفجارهای غافلگیر کننده روی داد و از نظر گستره و عمق تأثیراتش منحصر بفرد بود. جنبشی که از محیط های دانشجویی آغاز شد و پس از مدت کوتاهی دیگر بخش های جامعۀ کارمندی و کارگری را به حرکت درآورد. جامعه به مدت چند هفته فلج شد. کارهای عادی تعطیل شده بود. در عوض محیط بحث و گفتگو و مناظره شکوفا بود. ده میلیون کارگر در سراسر فرانسه دست به اعتصاب و بعضاً اشغال کارخانه ها زدند. آزادی بیان، آزادی تخیل، آزادی جنسی، رفاه اقتصادی، بهبود کیفیت شرایط کار و انسانی شدن روابط کار از جمله خواستهایی بود که بیان می شد. پس از یکماه، برخی از این خواستها که فوراً قابل تحقق بودند مانند افزایش دستمزدها، جامعۀ عمل پوشیدند. برخی دیگر مانند آزادی تخیل، آزادی لذت و آزادی نفی مناسبات تحکم آمیز، رفته رفته در افکار و رفتار و نهادهای عمومی و در ذهن افراد ریشه دواندند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:0 توسط پویان.ک.م |
|
|
از اخرین باری که اینجا داستان نوشتم یه هفت ماهی گذشته . این اواخر این داستان خیلی رو اعصابم بود. جالبه که هنوز این حس چرند داستان نویسی رو دارم... تابش اخر مری از پنج صبح بیدار بود. سعی کرده بود همه جا رو تمیز کنه.کتاباش رو جمع کرد گذاشت یه گوشه.لباساش رو هم تا کرد.یه کم هم به خودش رسید.وقتی جلوی اینه وایساد که ارایش کنه انگار خودش رو نمی شناخت. با انگشتش گودی زیر چشمش رو اندازه می گرفت و با کف دست کم پشت شدن موهاش رو میدید. با این حال سعی کرد اینها رو فراموش کنه چون قرار بود ساعت هفت صبح جاناتان بیاد اونجا. همین موضوع کافی بود که مری اینقدر خوشحال باشه. ساعت هفت بود. صدای چند پا از پشت در به گوش می رسید. تا اینکه در باز شد. مری بیصبرانه منتظر دیدن جاناتان بود.مری میدونست تا ساعت 4 بیشتر فرصت ندارن برای همین طاقت نیاورد و رفت جلو به استقبال. چهره خسته و لاغر جاناتان اون رو سر جاش بند کرد.هر دو چشم در چشم هم دوخته بودن.بعد از چند ثانیه جاناتان گفت چقدر فکستنی شدی مری! مری برگشت گفت چی میگی ببر پیر من؟ سپس همدیگر رو در اغوش کشیدن . مری هنوز گرمای تن جاناتان رو دوست داشت و محکم اون رو فشار میداد. سپس مری یه صندلی رو کشید عقب و جاناتان روش نشست. جاناتان یه سیگار از جیبش در اورد و شروع کرد به کشیدن. به مری گفت تو نمیکشی؟ مری گفت از اخرین سیگاری که کشیدم خیلی گذشته. از پنجره کوچک بالای اتاق نور خورشید به درون اتاق میومد. مری داشت روی میز بساط صبحانه رو میچید و جاناتان همین جور که سیگار میکشید به اون خیره بود. گاهی اوقات نور خورشید تو صورت مری میخورد و جاناتان دیگه نمیتونست ببینتش فقط یه بدن میدید با سر نورانی مثل یه فرشته... موقعی که به خودش اومد دید سیگارش تا فیلتر سوخته و مری هم بالا سرش داره صداش میکنه. داشت در مورد صبحانه حرف میزد. جاناتان گفت باشه عزیزم و نشست پشت میز. مری در جا گفت اینجوری که نمیشه باید دست وصورتت رو بشوری و تازه ریشت رو هم بتراشی این چه قیافه ای که درست کردی پیش زنت. جاناتان صورتش رو میتراشه و سرش رو زیر اب میگیره بعد حوله رو میندازه رو دوشش و میاد پشت میز. مری مجذوب قیافه تازه اون میشه و ناخوداگاه یه بوسش میکنه. روی میز دو تیکه نون خشک بود با دو تا لیوان سفالیه بزرگ که توشون اب خنک بود. ولی اونا انگار خوشمزه ترین غذای عالم رو داشتن میخوردن. هر دو با لبخند گازی به نون میزدن و پشتش اب مخوردن و تند تند می جویدن.بعد از صبحانه روی تخت دراز کشیدن و به یه جا خیره شده بودن. مری گفت میدونی چند وقته همدیگرو ندیدیم؟ - اره خیلی وقته. - یادته اولین باری که منو دیدی؟ - اره - یادته میخواستی جلوی ما خودت رو نشون بدی بعد چی شد؟ - اره مگه میشه یادم بره - با دو چرخه از لب دیوار میرفتی که یه دفعه با مخ اومدی زمین - اره همتون بهم خنددیدین. از خاطرات خوش گذشته میگفتن و میخندیدن تا رسیدن به خاطره سقط شدن بچه شون در جریان جنگ داخلی. مری چشماش پر از اشک شد ولی چهره مصممی داشت. جاناتان اون رو در اغوش کشید و بوسید. عشقبازیه اونها روی اون تخت زیباترین تابلوی نقاشی بود. نوری که از پنجره کوچک بالا میومد گاهی تن لاغر جاناتان رو نورانی میکرد و گاهی تن برهنه ونحیف مری رو. ساعتی بعد هر دو در کنار هم دراز کشیده بودن و به گوشه ای خیره بودن. تو چشمشون میشد برق شجاعت رو دید. انگار هر دو داشتن به یه چیز فکر میکردن تا اینکه مری سکوت رو شکوند و گفت یه سورپریز برات دارم جانی.. بعد دست کرد و یه نخ سیگار در اورد و به جاناتان داد. جاناتان گفت تو که سیگار رو ترک کرده بودی. مری جواب داد این رو برا تو گذاشته بودم. سپس جاناتان شروع کرد به سیگار کشیدن . مری ناگهان از جاش بلند شد و اروم شروع کرد به رقصیدن. جاناتان از دیدن این صحنه بسیار لذت میبرد تا اینکه مری دست اون رو گرفت و اورد برای رقصیدن. جاناتان از سمت پای راست یه کم میلنگید و این تو رقصش معلوم بود. مری شروع کرد به ایرلندی رقصیدن.جاناتان سیگار رو انداخت و پا به پای اون رقصید. رقص به اوجش رسیده بود دست های هم رو میگرفتن و میچرخیدن و میخندیدن و ..... تا اینکه ناگهان صدای کوبیدن در شنیده شد . مری گفت ساعت 4 شده؟!... بعد سه درجه دار با یه کشیش وارد شدن .اون دو سرباز چشمها و دستهای اونا رو بستن. یکیشون گفت پدر روحانی خواسته بودن امروز شما با هم باشید.. مری گفت ما که نخواسته بودیم... درجه دار گفت ببرید بیرون این نمک نشناسا رو.. از تو یه راهروی تاریک ردشون کردن تا به فضای باز رسیدن با اینکه چشماشون رو بسته بودن ولی باز نور افتاب شدید بود. اونها رو به یه جا بستن. جاناتان گفت مری به نظرت نور از کدوم طرف میتابه؟ مری گفت نور؟ نمیدونم. چرا ازشون نمیپرسی؟ جاناتان گفت اهای خورشید کدوم وره؟ درجه دار با خشم نگاش کرد و گفت خفه شید کمونیست های لعنتی. .. اتش.... دیگه تو هیکل لاغر اونها جونی نبود ولی نور خورشید اینبار صورت جفتشون رو پوشونده بود..../
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:36 توسط پویان.ک.م |
|
|
سلام بالاخره به دنیا برگشتم. از این اغمای هفت ماهه در اومدم. خیلی سخت گذشت. بعضی وقتها از اینکه تو کما بودم خوشحال بودم اما گاهی اوقات میخواستم از جلد خودم بیام بیرون ولی هر چی زور میزدم فایده ای نداشت. تازه هیچکی هم تلاش من رو نمیدید. اما هر چی بود چه خوب چه بد گذشت. از همه اونهایی که تو این مدت پیگیرم بودن ممنونم... از سارای عزیزم که در تمام این مدت کنار تختم نشسته بود تا بیدار شم ممنونم و بهش میگم مثل همیشه دوستش دارم.. از همه دوستای که اومدن عیادت ممنونم از محمد فرهمند عزیزم از ایمان... از محمد (مشق شب) از نیما دهقانی که نمایشنامه هاش تو کما هم دست از سرم بر نمی داشتن..... خلاصه همه..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:47 توسط پویان.ک.م |
|
|
کاملا شک دارم. بین هوا و زمین (یا یه جاهای دیگه تو همین مایه ها دقیقا نمیدونم) کاملا معلقم! ولی من همیشه از بچگی از این حس زیاد بدم نمیومده. وقتی تو هوا معلق باشی یه جور احساس بی وزنی میکنی یه جور احساس پرواز. می تونی به همه چی فکر کنی. ممکنه اخرشم بخوری زمین ولی من همیشه حواسم هست ! همیشه قبل از اینکه بخورم زمین و بترکم چترم رو باز میکنم. ولی در هر صورت دیگه من به معلق بودن عادت کردم. اخه میدونین چند وقت پیش بود که ... ...................... اوه! بچه ها نگاه کنید اون چتربازه با مخ اومد زمین! احمق چرا چترشو باز نکرد؟! حتما گیر کرده بوده! وای بیچاره! لحظه های اخر چه استرس و عذابی داشته! بابا اینا قبل از اینکه بخورن زمین سکته میکنن.. .........
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:0 توسط پویان.ک.م |
|
|
یه روز صبح پسر با صدای زنگ از خواب میپره. پیش خودش میگه کیه که دستش رو از رو زنگ بر نمیداره؟ وقتی در رو باز میکنه میبینه نامزدش پشت در وایساده. - کجایی پس؟ - تو خواب نداری دختر؟ بیا تو حالا - زود لباساتو بپوش باید بریم. - بریم؟ کجا بریم - وای فکرشم نمیتونی بکنی. یک کارگردان مشهور اومده تو شهر داره تست میگیره - خوب؟ - خوب؟؟؟ خوب من میتونم بالاخره خودم رو ثابت کنم - بابا ول کن.... دختر اون رو راضی میکنه تا باهاش بیاد و تست بده کاری که پسر ازش متنفر بود. بالاخره نامزد داشتن این مشکلات رو هم داره.! قرار شد بعدازظهر برن . دختر با بهترین لباسی که داشت اومده بود. در حالی که پسر کاملا معمولی بود. رسیدن به محل تست گیری. واقعا شلوغ تر از اون چیزی بود که پسر فکر میکرد. ازشون به صورت جدا تست گرفته میشد. نوبت به پسر رسید. اروم وارد شد. یه سلام سرد کرد و سعی میکرد زیاد تو صورت کارگردان نگاه نکنه.(هر چند که دلش میخواست). - خوش اومدی پسر - مرسی اقا - چه نقشی روبلدی بازی کنی؟ - واقعا نمیدونم اقا. زیاد اهل نقش بازی کردن نیستم. - اوه چه جالب. میتونی نقش انسان غمگین رو بازی کنی؟ - غمگین اقا؟ - گریه کن یه ذره - ولی من نمیتونم خوب گریه کنم. پسر هر جور سعی کرد نتونست اونجوری که کارگردان دوست داشت گریه کنه. پسر در این تست رد شد. وقتی اومد بیرون نامزدش رو اونجا پیدا نکرد. از ساختمان اومد بیرون و یه سیگار روشن کرد و پیاده رفت سمت خونه. اصلا ناراحت نبود. فقط کاری رو که باید انجام میداد داده بود. موقعی که رسید خونه با همون لباسا لم داده بود رو مبل که دوباره زنگ رو زدن. تا در رو باز کرد نامزدش سریع پرید بغلش. - چی شده عزیزم؟ - من قبول شدم باور میکنی ؟ من قبول شدم - اوه چه خوب. واقعا برات خوشحالم . ولی من رد شدم. - اوه عزیزم ناراحت نباش. - ناراحت؟ بابا ول کن. بیا یه چیزی بخوریم. حالا از کی باید بری؟ - باور نمیکنی از فردا باید اونجا باشم. از این جریان دو هفته گذشت . پسر متوجه کم توجهی دختر به خودش شده بود. سعی میکرد دیگه مثل قبلا زیاد سرد نباشه. ولی خوب این اخلاقش بود ولی اون عاشقش بود. تا اینکه پسر یه روز میاد سر تمرین. دختر تا اون رو میبینه میاد به سمتش و میگه تو اینجا چی کار میکنی؟ بعد در همین حین یه نفر میاد به سمتشون . دختر یه ذره جا میخوره. بعد طرف رو معرفی میکنه. اوه ایشون نامزد من هستن. - ایشون هم بازیگر مشهور فیلم "روزی همه چیز بر باد خواهد رفت" هستن. - خوشبختم اقا - اوه پسر تو با گلوریا هستی؟ - اره نامزدش هستم. - مثل اینکه باید برم. منو ببخشید. بعد اون بازیگر با نامزدش با هم میرن. بازیگره قد بلندی داشت با موهای همیشه شونه شده. همیشه هم بوی پیپ میداد. ولی پسر اصلا ازش خوشش نیومده بود. تا اینکه تو یه بعدازظهر سگی در حالی که پسر داشت تو کافه قهوه میخورد دید دختر با اون بازیگره اومدن تو. دختر بهترین لباسشو پوشیده بود. پسر بدون اینکه دیده بشه از کافه رفت بیرون. تو مسیر به همه چیز فکر کرد و تقریبا یه بسته هم سیگار کشید. دو ساعتی از خونه اومدنش گذشته بود که گلوریا اومد. - کجا بودی؟ - جان؟ سر کار وای اگه بدونی چقدر خسته ام. - قهوه برا خستگی خوبه . مخصوصا اگه ادم با یه بازیگر اونجا باشه. - اوه تو اونجا بودی؟ میدونی اون خیلی به من اصرار کرد. میدونی من اول نمیخواستم قبول کنم. اصلا میدونی اون به من پیشنهاد ازدواج داده. بهم گفته اگه قبول کنم پیشرفتم رو تو بازیگری تضمین میکنه. بهم گفته با کارگردان هایی که میشناسه صحبت میکنه. بهم گفته.. - خفه شو گلوریا - چی؟! - برو گمشو از خونه من بیرون. - چی؟! - بیا برو بیرون. دختر گریه کنان از خونه میزنه بیرون. پسر خیلی داغون بود. از یه طرف نمیخواست با دختر اینجوری صحبت کنه. از یه طرف همه چیز رو داشت از دست رفته میدید. داشت دیوونه میشد. صبح رفت و اون کارگردان رو به زور پیدا کرد. وبهش گفت از من دوباره تست بگیر! - شما؟ - من قبلا پیش شما تست داده بودم و خوب نتونسته بودم گریه کنم. - خوب؟ - خوب الان میتونم. من واقعا الان نیاز به گریه کردن دارم . - خوب پسر تو خیلی با حس گریه میکنی ولی من دیگه نقش خالی ندارم. - یعنی چی من واقعا باید اینجا باشم . خواهش میکنم درک کن. - خوب یه نقش هست ولی باید خوب بخندی میتونی؟ - اره میتونم.... پسر هر کار کرد نتونست نظر کارگردان رو جلب کنه. اون واقعا ادمی رومیخواست که شاد باشه. و از ته دل بخنده. پسر تو این تستم رد شد. شب در حالی که همه چیز رو از دست داده میدید برگشت خونه و کلی فکرهای احمقانه تو سرش زد. فردا شب بعد از یک روز گند بالاخره تونست خونه کارگردان رو پیدا کنه. ساعت 2:30 شب وارد خونه شد. رفت به اتاق خواب و چراغ رو روشن کرد. کارگردان و زنش اونجا خوابیده بودن. جفتشون با ترس از خواب پریدن. پسر تفنگ رو به سمت زن کارگردان گرفت تا اون تکون نخوره. گفت - سلام کارگردان لعنتی . اومدم برا تاتر امشب ازت تست بگیرم اماده ای؟ - تو کی هستی؟ ببین پولها اونجاست. طلاها هم اینور خواهش میکنم با ما کاری نداشته باش. - پولتو به رخ من میکشی لعنتی؟ پولتو برو به اون بازیگر بچه ... یت بده. پسر اسلحه رو به سمت سر زن اون گرفت و در حالی که کارگردان داشت از استرس می ترکید بهش گفت بخند! برام بخند . من برای تاتر امشب به یه بازیگر شاد احتیاج دارم! - شوخی می کنی؟ - من تو کارم با هیچکی شوخی ندارم. بخند لعنتی. بلند برام بخند ! کارگردان شروع میکنه به خندیدن ولی وسطش گریش میگیره. میگه من نمیتونم پسر دست از سر من وردار و شروع میکنه به زار زار گریه کردن. ......... اخبار ساعت 21 اما قبلش به خبری که هم اکنون به دستم رسید گوش فرا دهید. جسد سه نفر در محله معروف شهر پیدا شده. به گفته همسایه ها دیشب با شنیدن صدای سه گلوله از خواب بلند شده اند. جسد یکی از این سه نفر متعلق به کارگردان مشهور سینما میباشد. پلیس به دنبال انگیزه قتل است.......... . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:25 توسط پویان.ک.م |
|
|
دیروز به وبلاگ یکی از دوستان خوبم سر زده بودم. داشتم مطلب جدیدشو می خوندم . در مورد علاقه اش به "فرهاد مهراد" نوشته بود و اینکه چه مظلوم زندگی کرد و چه مظلوم این گیتی رو بدرود گفت. بعد طی یه کامنت منم از علاقم به "فرهاد" و اینکه داره بین همنسلای ما گم میشه و اون نوع موسیقی هم به دنبال اون فراموش میشه گفتم. البته اخرش نوشتم سعی کن هیچوقت به اسطوره هات نزدیک نشی. این جمله منو یاد موضوعی انداخت که مدتها پیش فکر منو بد مشغول کرده بود. با این داستان جریان رو براتون تعریف می کنم: "روزی یه پسر عاشق پینک فلوید بود. سپس بعد از جدایی اعضای گروه دلباخته ی "دیوید گیلمور" شد. این علاقه به حدی رسید که حتی میشه گفت اون رو میپرستید! و با طرفدارهای دیگر گروهها و اشخاص به شدت بحث میکرد تا اونها رو متقاعد کنه به اینکه خواننده مورد علاقه اش بهترینه. این پسر فکر میکرد عاشق ترین فرد نسبت به گیلمور هست و میپنداشت که اون هم همین احساس رو نسبت به پسر داره. پیش خودش میگفت مگه میشه گیلمور با اون لبخندهای قشنگش منو دوست نداشته باشه؟ اون که اینقدر مهربون و ارمان گراست ممکن نیست دل عاشقی مثل منو بشکونه. تا اینکه این مزخرفات! رو اینقدر به خودش میگه تا تصمیم میگیره پاشه بره خونه ی گیلمور رو پیدا کنه و باهاش بشینه در مورد اثارش با هم صحبت کنن. تو مسیر تو این فکر بودکه حتما باید به یه قهوه هم دعوتش کنه. مسئله اینجاست که اون دلیلی نمیدید که این اتفاق ها نیوفته اون خودش رو رفیق گیلمور میدونست. حالا بماند با چه زحمتی . اما بالاخره تونست محل سکونت اون رو پیدا کنه و پرسون پرسون خودش رو به اونجا رسوند. وقتی اونجا رسید با منظره ی جالبی روبرو شد دید غیر از اون سه چار نفر دیگم اونجا هستن. از یکیشون پرسید ببخشید جناب منزل دیوید گیلمور اینه؟ اون پسره یه نگاه از بالا بهش کرد و گفت "اره". اومد بره جلو زنگ بزنه بعد پسره بهش گفت "اهای کجا میری خودشون الان میان بیرون" بدون اینکه تو ذوقش بخوره اومد عقب تر وایساد. حدودا پنج شیش دقیقه بعد در باز شد . حس میکرد سینش طاقت این همه ضربان قلب رو نداره. دو نفر از در اومدن بیرون گیلمور با یه خبرنگار میانسال که فکر کنم خیلی وقت بود همدیگرو می شناختن. باورش نمیشد . چقدر شبیه اونی بود که تو تلویزیون همیشه میدید. اشک تو چشماش جمع شده بود. گیلمور که یه سیگار دستش بود با اون خبرنگار داشت خداحافظی میکرد. خبرنگاره بهش گفت البته دیوید در مورد پیشنهاد من خوب فکرکن. بعد رفت. اونوقت اون پسرهایی که قبل از اون اومده بودن اونجا تند تند رفتن سمتش و باهاش عکس گرفتن یا ازش امضا خواستن و ... تقریبا رسیده بود به ماشینش .پسر رفت جلو گفت اقای گیلمور -جانم پسرم -من عاشق شما هستم -منم همینطور عزیزم.فقط الان باید برم برا تمرین. خودت بهتر میدونی که اخر هفته تو رویال هال اجرا دارم. بعد زد پشت پسر و گفت میدونی که کله گنده های زیادی میان اونجا! پسر لبخند تلخی زد و گفت "اخه من دوست داشتم یه قهوه با هم بخوریم" گیلمور انگار که یه دفعه خندش گرفته باشه گفت "اوه حتما عزیزم در اولین فرصت" و سوار ماشین شد . همینجور به ماشین نگاه کرد و ماشین دور و دورتر میشد. پسر همونجا نشست تا خوابش برد. حالا بماند چه خواب هایی دید. با صدای ماشین گیلمور از خواب بلند شد. دور و ورش که خلوت شد تند رفت جلو و گفت سلام - سلام پسر - فکر کنم الان بتونیم با هم یه قهوه بخوریم - شما؟ - من؟ منو یادتون نیست ؟ صبح اومدم پیشتون گفتم که دوست دارم بعد شما.... - او یادم اومد . ببین پسر من خیلی خستم. میخوای یه عکس با هم بگیریم؟ ها ؟ میخوای یه تیکه از شعر جدید همسرم رو برات بنویسم؟ - من عاشقتم دیوید. - میدونی که کمک دیگه ای از دستم بر نمیاد. بعد پشت کرد که بره. پسر که احساس میکرد همه چیز رو داره از دست میده با صدای بلند گفت اما اقای اسطوره! میدوننین من از کجا اومدم تا رسیدم اینجا؟ گیلمور حتی بر نگشت نگاش کنه. پسر گفت لعنتی با تو دارم حرف میزنم. تو این لحظه زن گیلمور در رو باز کرد . گفت چی شده دیوید از اون مزاحمای همیشگیه؟! میخوای پلیس خبر کنم؟ دیوید گفت نه فقط .برو تو. بعد جفتشون رفتن تو . پسر همونجور وایساده بود. یه لحظه باورش نشد که الان با گیلمور اینجوری حرف زده. بعد تمام اون پوستر ها و سی دی هایی که دستش بود رو کوبوند زمین و بلند بلند گریه کرد. یه دفعه نور چراغ گردون ماشین پلیس فضا رو روشن کرد. تا اومد به خودش بیاد انداخته بودنش تو ماشین. 24 ساعت بازداشت شد. تو سلول فقط داشت فکر میکرد اما نمیدونم به چی. اما دیگه بغض نداشت در عوض اخم کرده بود. سه روز مونده بود به کنسرت. رویاهاش همه خراب شده بود." اخه گیلموری که من فکر میکردم همیشه لبخند داره این احمق بود؟ اون میدونه چه کارهایی من براش کردم؟ چند نفر رو طرف دارش کردم؟ اون به من مدیونه!" خلاصه روز کنسرت رسید. یک ساعت مونده بود به اجرای برنامه. پسر تو ماشین نشسته بود .بلیط کنسرت رو داشپورت ماشین بود. دو دستش رو فرمون بود. فقط سیگار میکشید و موزیک گوش میداد. وسطاش هم چند نخ سیگاری بار میزاشت و میکشید. اما باز دو دستش رو میزاشت رو فرمون. بعضی وقتها میخندید و گاهی .... به خودش که اومد کنسرت تموم شده بود. همه اومدن بیرون و رفتن. تقریبا خلوت شده بود. حالا نوبت اعضا بود که بیان بیرون. گیلمور اومد بیرون. دور و ورش دو سه نفر بودن که یه سری کاغذ دستشون بود. همشون داشتند میخندیدند. انگار بعد از روز به این سنگینی اصلا خسته نبودن! پسر داشت تکنوازیه اخر( Comfortably Numb ) رو گوش می داد . اخرین سیگاری رو که بار زده بود کشید . ناگهان گاز داد و رفت سمت جمعیت اون چندتایی که دور گیلمور بودن پریدن کنار و فقط خود گیلمور جلوی ماشین بود. برای اخرین بار این دو چشم تو چشم هم شدن. پسر تا به خودش اومد دید گیلمور از اون ور اوفتاده کف اسفالت. همینطور که گاز میداد و موزیک گوش میداد اشک سردی از کنار چشم راستش اومد پایین .پسر اروم پیش خودش گفت "دیوید نزاشتم جلوی اون کله گنده ها ضایع بشی!" ......"
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:51 توسط پویان.ک.م |
|
|
امروز بعدالظهر یه اتفاق خیلی جالب برام افتاد.(اگه بشه گفت جالب) اگه دقت کرده باشین چند روزی بود که از یکنواختیه روزام خسته شده بودم و دچار یه جور روزمرگی شده بودم. تا امشب که حادثه خودش اومد سراغم. جریان این بود که امروز من بعد از یک بعدالظهر سگی داشتم میرفتم خونه . به علت ساخت و ساز بلند مرتبه سازان عزیز وسطای کوچه شبا خیلی تاریکه. من که تو حال و هوای خودم بودم داشتم اروم میومدم سمت خونه. یک دفعه یه موتور سه ترک جلوی من ترمز کرد و یه نفر پیاده شد اومد جلو و گفت منزل .... میدونی کجاست؟ منه احمق بدون اینکه فکر کنم که همچین ادمی با این قیافه اصلا اینجا چه کار داره داشتم به سوالش فکر می کردم ... که یه دفعه دیدم که یکیشون با چاقو پشت گردنمه.(باور کنید اصلا نترسیدم و بیشتر کنجکاو بودم که از من چی می خوان. شاید اینجا بود که فهمیدم واقعا یه خونسرد مزخرفم!) بعد اونیکه پشتم بود گفت تکون بخوری خرتو میبرم(میدونستم این کارو نمیکنه) بعد اونیکه جلو بود شروع کرد جیب منو خالی کردن . باورتون میشه تو اون لحظه داشتم به این فکر میکردم که واقعا این اتفاق داره برا من میوفته؟ چون همیشه این جیزا رو دیگران تعریف میکنن ادم فکر میکنه برا خودش اتفاق نمیوفته! داشتم فکر میکردم منی که همیشه ادعا میکردم به پیشباز مرگ میرم اگه منو بخواد و از این زندگی یکنواخت خسته شدم حالا که احتمال مرگ هست (هر چند کم) چقدر به کارای نکردم فکر می کردم. تازه همین امروز بود که نیما دهقانی یه کتاب بهم معرفی کرده بود و من چقدر انگیزه داشتم برا خوندنش واقعا حیف بود اگه الان میمردم! بعد که اینا پولای منو با احترام ورداشتن موبایل منو پس اوردن (باور می کنید؟) اون رئیسه گفت نه این به کارمون نمیاد!(واقعا بابت این قضیه شرمندم که موبایلم اینقدر داغونه!) به هر حال تو این فعل و انفعال من یه 10 . 12 تومنی ضرر کردم. که اونم میزارم به پای تورم بالا و نبود الگوی مناسب برا فرهنگ سازی(اهو!) بعد اروم اومدم خونه. شانس اوردم مامانم اینا اینجا بودن. وقتی اومدم خونه هیچکس از ظاهرم هیچی نفهمید .برا خودم یه قهوه درست کردم و اومدم تو اتاق پشت کامپیوتر. ترجیح دادم اول برا شما تعریفش کنم. (راستی زمانی که داشت اون اقای محترم جیب من رو خالی میکرد از شانس من کارت دانشجوییم هم تو جیبم بود. فکر کنم برا همین موبایلم رو پس داد.)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:20 توسط پویان.ک.م |
|
|
زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:"فروختي؟!"
...گفت: "نخريدند ولي تمام شد...!!"....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:38 توسط پویان.ک.م |
|
|
روزهام اونقدر کسل کننده و بی روح شده که حد نداره. الان شاید نزدیک به 45 دقیقه هستش که روبروی این مانیتور لعنتی نشستم و حوصله تموم کردن یه مطلب رو هم ندارم. اول میخواستم در مورد یکی از دوستام بنویسم که بالاخره اومد تو زمین و می خواد شروع کنه با ما بازی کنه البته اون خیلی وقته که کنار زمین وایساده و مثل خوزه مورینیو! همه فوت و فن هارو بلده. بله اقا محمد هم وبلاگ شون رو ثبت کردن. حقیقتش خیلی خوشحال شدم. البته نصفه کاره اینو ول کردم (درامش میشه پاره کردم!) بعد یه کم موزیک گوش دادم اونوقت خواستم یکی از داستان کوتاههای بوکوفسکی رو شروع کنم به نوشتن . این بشر فوق العاده است هر موقع احساس پوچی بهت دست میده میاد کنارت و همینطور که یه ابجو دستشه میزنه پشتت و میگه میدونم خیلی گند زدی پویان ولی بیخیال منم سال 1982 ..... و شروع میکنه برات از گند زدن های مزخرفی که تا حالا 10 بار خوندی باز برات میگه .... یه دفعه کتابشو بستم باور کنین داره منم دائم الخمر می کنه... الان همین طور که دارم قهوه مو می خورم به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که این تابستون لعنتی کی تموم میشه. واقعا کی تموم میشه ؟ اب شدنم رو حس میکنم....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:38 توسط پویان.ک.م |
|
|
به تازگی با چند نفر دوست شدم که یک گروه راک رو تشکیل داده اند. تا حالا یه برداشت دور از این ها داشتم ولی وقتی بهشون نزدیک میشی می بینی که جز عشق به موسیقی و ساز هیچ چیز دیگه ای نیست.
وقتی از مشکلاتشون در زمینه رکورد اهنگ یا حتی محل تمرین برات میگن واقعا ادم دلش یه جوری میشه. واقعا چرا موسیقی تو مملکت ما جرمه؟ واقعا چرا ؟؟ اینا مشکلاتی رو دارن که اگه برا یه خارجی اینا روبگیم خندش میگیره.( شایدم تاسف بخوره). در هر صورت نمیدونم چرا دولت اینقدر هزینه می کنه که با اینجور بچه ها مبارزه کنه. در صورتی که تنها جرم اونا عشق به موسیقیه.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:31 توسط پویان.ک.م |
|
|
داشتم میرفتم که ببینمش.اون شاعر بزرگ رو.مردی که بعد از جفرز بزرگترین شاعر بود وبا حدود هفتاد سال سن یک شاعر جهانی به حساب میومد.اون تو خیلی از دانشگاهها کرسی استادی داشت. از راه پله رفتم بالا.اقای ..... توی اپارتمان شماره 223 زندگی می کرد. در زدم .یکی گفت بیا تو لعنتی در بازه! در رو باز کردم و رفتم تو. اقای .... روی تختش دراز کشیده بود.بوی شراب. ادرارو غذای گندیده همه جا رو گرفته بود. با اجازه از اون پنجره رو باز کردم! اون فلج بود و بعد از کلی زحمت تونست بشینه.بعد گفت:یه مکالمه لذت بخش.منتظرش بودم. روی میز کنارش یه پارچ شراب قرمز پر از خاکستر سیگار بود. من دور و برم رو ورانداز کردم و تا دوباره نگاش کردم دیدم داره از پارچ شراب می خوره. البته بیشترش رو ریخت روی پیراهن و شلوارش. بهش گفتم اگه از لیوان استفاده کنین بهتره . گفت : اره فکر کنم درست میگی! کثیف ترین لیوان دورش رو ورداشت.ته لیوان جرم زرد رنگی که به نظرم ته مونده سوپ مرغ بود.گرفته بود. اون توی لیوان برای خودش شراب ریخت و سر کشید. بعد گفت اره اینجوری بهتره. دوربین با خودت اوردی؟ می خوای از من عکس بگیری؟ -بله گفتم چرا این جوری شدین؟ گفت یکی با ماشین زیرم کرد. گفتم کی؟ گفت بماند ولی دیگه نمی تونست تحملم کنه! من دیگه چیزی نگفتم و فقط چند تا عکس گرفتم. بعد دستش رو برد زیر بالشتش و از اون زیر یه جفت کفش پاشنه بلند بیرون اورد.کفش ها برق میزد. کفش ها رو گذاشت روی میز و باز برای خودش شراب ریخت.گفت: "من با این کفش ها می خوابم.باهاشون عشق بازی می کنم و بعد می شورمشون." من چند تا دیگه عکس گرفتم. گفتم هنوز می نویسی؟ ... گفت من همیشه مینویسم. n طرف دارهات مزاحمت نمی شن؟ n بعضی وقتها پیدام می کنن.ولی زیاد اینجا نمی مونن. n کتابات خوب فروش میرن؟ n من پولم رو حق التالیفی می گیرم. n به نویسنده های جوون چه توصیه ای دارید؟ n خوب بنوشن. تنها نخوابن.و سیگار زیاد بکشن. n خوب. توصیه ات به نویسنده های کارکشته؟ n اگه هنوز زنده ان به توصیه من احتیاجی ندارن. n گفتم الان به چی فکر میکنی؟ n به زنهای مدرن! n زنهای مدرن؟ n اونا نمیدونن چه جوری لباس بپوشن.کفش هاشون وحشتناکه! اون یکم دیگه شراب خورد ولی با وجود لیوان باز شراب از لب و لوچش اویزون بود. گفت"زنم . من هنوز عاشق زنمم." تلفن رو برداشت و شماره گرفت ."عزیزم. سلام عزیزم" بعد گوشی رو گذاشت. پرسیدم چی شد؟ گفت مثل همیشه قطع کرد. مهم نیست من میخوام برم بیرون. اون حتما الان داره با یکی عشق بازی می کنه. حتما کفش هایه پاشنه بلندش رو پوشیده. گفت دوست داری یه ویسکی با هم بخوریم؟ گفتم خوب اره ولی میدونی اقای.... من باید به تحریریه برگردم. خندید و گفت مثل اینکه توصیه من به نویسنده های جوون رو فراموش کردی! بعد به زحمت پا شد تا یه ویسکی برا من وا کنه که خورد زمین .سریع کمکش کردم که پاشه تو همین حین به این فکر می کردم که یه لیوان تمیز پیدا میکنم اینجا ایا ؟!. (با عذر خواهی از اقای بیکافسکی که اخر داستانشو عوض کردم. اینجوری بیشتر به من حال میده. به شما نمیدونم.) پویان.ک.م |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:16 توسط پویان.ک.م |
|
|
ان که می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است خنیاگر غمگینی است که اوازش را از دست داده است فقط همین! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:40 توسط پویان.ک.م |
|
|
بعضی وقتها حس می کنم نوشتن چه کار بیهوده ای هستش(اونم تازه وبلاگ) . ولی نمیدونم باز چه حسی به من این انگیزه رو میده.شاید این حس از ناچاریه بیکاری مفرط تابستون ناشی میشه.باور کن نمیدونم. حس بدی دارم فکر میکنم خیلی راهها رو اشتباه کردم.به بعضی ها نباید اعتماد میکردم شایدم به اشتباه به بعضی ها بی اعتماد بودم. من زندگی رو داشتم که سرشار بود از لذت و تفریح ولی الان خیلی پوچ شدم. شاید خیلی هامون این حس رو داشته باشیم. جدیدا دوستی رو پیدا کردم که برای من تفسیر دیگه ای از زندگی رو نشون داده.بی تعارف میگم من تا الان به این چیزا اصلا فکر نمیکردم. چون غرق تفریحات روزمرم بودم. حالا فکر می کنم چقدر پوچم. یه تغییر ناگهانی در ظاهرم دادم(که با خنده دوستان مواجه شدم) تا شاید یه کم برام تنوع حاصل بشه. اما به قول بزرگی کاش میتوانستم خون رگانم را قطره قطره بگریم تا (شاید)باورم کنید! فقط در اخر اینو میگم که کاش خیلی از ماها می تونستیم واقعا اون جور که می خوایم زندگی کنیم. نه از لحاظ مادی بلکه از نظر سبک و شیوه. ایا میشه یه روز اینجور بشه؟ ان روزم ارزوست.
تصویر از البوم (on an island) دیوید گیلمور. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:16 توسط پویان.ک.م |
|
|
فیلم «گودبای لنین» قبل از هرچیز فیلمی هوشمندانه است و این در انتخاب نام فیلم نیز به چشم میخورد که به زبان انگلیسی با لنین خداحافظی میکند (زبان اصلی فیلم آلمانی است) در حقیقت ذهن را به سوی جنگ سرد و پیروزی غرب سوق میدهد. از این گذشته شالوده فیلم بر موقعیتی بنا گشته است که برای بیان پیام فیلم فوقالعاده هوشمندانه انتخاب شدهاست: تلاش برای ادامهی وضعیتی شکست خورده و تلاش برای بازسازی و یا تلقین وجود دنیایی که در واقعیت وجود ندارد، و استفاده از این موقعیت جهت نقد« سوسیالیزم واقعا موجود»ی که موجود نبود! این طنز اما به خاطر وضعیتی که درپشت آن است طعمی تلخ و گزنده نیز بجای میگذارد. چرا که مادری هدف این دروغ است که انسانی شریف و سوسیالیستی صادق است و اعتقاد به اصلاح اجتماعش دارد و مهمتر از هرچیز این دروغها در حقیقت از سمت پسری بازآفرینی میشوند که محرکش تنها عشق به مادرش است.
اصولا عشق مادروفرزندی به عنوان محرک داستان به فیلم عمقی نقادانه میدهد که بدون آن شاید «گودبای لنین» به فیلمی تبلیغاتی/سیاسی (پروپاگاندا) و سطحی تبدیل میشد که اهدافش از تبلیغ یک سیستم حکومتی و کوبیدن سیستمی دیگر فراتر نمیرفت. اما در سایه این عشق ما موقعیت دشوار انسان را نیز در این بین میبینیم. دقیقا در همین موقعیت انتقادی سرگردان در میان دو سیستم اجتماعی متفاوت است که پسر کمکم در گزارشهای خبریش برای مادر، دیگر تنها به بازسازی گذشته کفایت نکرده، بلکه به گفته خودش: جامعه سوسیالیستی را، آنطور که او همیشه آرزویش را داشت، مجسم میکند. ... در ضمن موسیقی متن فیلم نیز بسیار عالیست.در حین فیلم شما میتونید با این موسیقی با سکانسها بهتر ارتباط بر قرار کنید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:35 توسط پویان.ک.م |
|
|
اگر ادم خوبی بودم فاصله میان دوستان را درک میکردم
من اگر تنها بودم گریه میکردم و اگر با تو بودم اسوده بودم و حال اگر دیوانه باشم باز هم میگذاریدبا شما همبازی شوم؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:20 توسط پویان.ک.م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:30 توسط پویان.ک.م |
|
|
"دیوار پینک فلوید" نقطه اوج حضور موسیقی راک در یک فیلم و نمونه ای تکرار نشدنی از یک اپرای موفق راک است. فیلم The Wall تفسیری است زیبا از اثر جاودانه پینک فلوید با داستانی تاثیر گذار در مورد کودکی، شهرت و جنون فردی که می تواند نمونه ای از افراد یک جامعه باشد. این فیلم بدون شک جایگاه آنرا دارد که نوعی اعجاز سینمایی تلقی شود.
"دیوار" داستان پینک، دانش آموزی جوان و جاه طلب است که برای طغیانی در برابر آسیب های روحی دوران کودکی اش به راک پناه می آورد، سپس به یک ستاره تبدیل شده و چنان شورشی در وجود او بوجود می آید که نهایتا وی را به کام جنون می کشاند. شاید بتوان "دیوار" را آمیزه ای از داستان زندگی خواننده و گیتاریست گروه پینک فلوید، راجر واترز و سید برت دانست. کودکی پینک مقارن با شهرت و محبوبیت راجر واترز است. در این فیلم شخصیت او به عنوان یک نوجوان افسرده که دستخوش ناملایماتی چون عدم حضور پدر و نیز مشکلات روحی و روانی ناشی از جو دیکتاتوری حاکم بر مدرسه شبانه روزی ، به تصویر کشیده شده است. در مقابل دوران جوانی پینک را می توان به نوعی داستان زندگی سید برت تشبیه کرد که حضور در گروه پینک فلوید سکوی پرتابش به اوج قله شهرت و نهایتا جنون او شد. همانطور که پینک - که نقش او را در این سنین باب گلدوف ایفا نموده است - به فوق ستاره تبدیل می شود و در پی آن افسردگی و اضطراب های اجتماعی بر شخصیت او چیره می گردد و سرانجام به جنون و بیماری توهم مبتلا می شود. ![]() از ترانه Nobody Home کودکی پینک که بخشهای ابتدایی فیلم حول آن دور می زند، در انزوا سپری می گردد. پدرش در جنگ کشته شده و پسر در بحرانی ترین شرایط سنی تنها و سرگردان به حال خود رها شده است و مجبور است تا روزگار را در مدرسه ای شبانه روزی که مدیریت آن را فردی شیطان صفت بر عهده دارد سپری نماید. سرپرست مدرسه کوچکترین اهمیتی به وضعیت روحی روانی پینک ندارد و نه تنها کمکی به او نمی کند بلکه حضورش سبب شده تا فضای مدرسه در نظر کودک مانند زندانی برای محبوس کردن افکارش جلوه می کند. فیلم با استفاده از برگشتهایی (flashback) که اکثرا در قالب انیمیشن های قدرتمند و حیرت انگیز بازگو شده اند، ورود گرداب جنون به ذهن تخریب شده پینک بر اثر فشارهای اجتماعی و امیال تحقق نیافته را به تصویر می کشد. در صحنه ای از فیلم، پینک بسیار آرام در اتاقی در هتل نشسته و در چشمانش تاریکی و اندوه به چشم می خورد و ناگهان اتاق را به هم می ریزد، در مقابل آینه می ایستد و خودش را شکنجه می دهد، دچار توهم می شود و حتی خود را موجودی چون هیتلر فرض می کند که قصد فتح جهان را دارد. ![]() از ترانه Goodby Blue Sky داستان بی وقفه جلو می رود و شما در مقام یک بیننده هوشیار نظاره گر گذشت زمان هستید؛ تشبیه و استعاره در جای جای فیلم به وفور دیده می شود. در این میان صحنه ای که در آن دانش آموزان مدرسه شبانه روزی وارد چرخ گوشت می شوند و چکش هایی که به صورت انیمیشن در میان جمعیت رژه می روند، جلوه ای آزار دهنده از تفسیری هوشیارانه را در مقابل دیدگان تماشاگران به نمایش می گذارد. در انیمیشن انتهای فیلم طی صحنه یک محاکمه دست نشانده ای پوشالی، کاراکتر پینک را مورد ارزیابی قرار می دهد. در اینجا بیننده فیلم به حال خود رها می شود تا بتواند از داستانی بغرنج، سرشار از صداقت و یورش های روحی که آرامش را از او سلب کرده نتیجه ای بگیرد. اما همانگونه که از گروه پینک فلوید انتظار می رود، موسیقی در این فیلم کلید اصلی ارتباط قسمتهای مختلف داستان را تشکیل می دهد. فیلم دیالوگ های مشخص چندانی ندارد و شخصیت های داستان در سکوت به ایفای نقش در داستان می پردازند. در چنین فضایی کاملا طبیعی است که موسیقی باید به عنوان عاملی که داستانسرایی را عهده دار است، کمبود گفتار فیلم را جبران نماید. ![]() از ترانه Is There Anybody Out There بخش های مختلف فیلم مانند قطعات متفاوتی که به طور همزمان توسط داستانی به هم مرتبط شده اند فراموش نشدنی هستند و در کنار آنها تصاویر و انیمیشن ها نیز بدون اغراق حیرت انگیز است. موسیقی با تسلط بسیار ارتباط کلی میان قسمتهای مختلف داستان را حفظ می کند، از صحنه های وحشتناک و تکان دهنده گرفته تا صحنه آرامش بخش . صحنه ای که پینک در حالت نیمه اغماء تجربیات تلخ کودکی اش را به یاد می آورد و همزمان موسیقی دهشتناک و در عین حال باشکوهی پخش می شود، از مهم ترین و تاثیر گذارترین صحنه های فیلم است. موسیقی متن این اثر سینمایی نبض تپنده ای است که قطعات ضد و نقیض زندگی کاراکتر اصلی فیلم و ماهیت واقعی آن را به هم می پیوندد. ![]() از ترانه Run Like Hell هرچند ممکن است برای افرادی که راک علاقه ندارند، این فیلم چندان زیبا به نظر نرسد، اما بطور قطع اثری به یاد ماندنی از یک نابغه بزرگ است. چه بسیارند فیلم هایی که با وجود دیالوگ های فراوان نتوانسته اند در شخصیت پردازی تا به این حد موفق ظاهر نشده اند. The Wall اثری سینمایی است که بیننده تا انتهای آن از تلفیق استادانه هنر فیلمبرداری، جلوه های بصری و موسیقی کاملا راضی می ماند. به هر ترتیب صرفنظر از احساس خوب یا بدی که فیلم بر شما در مقام بیننده می گذارد، بدون شک پس از آن برای مدت زمان طولانی در ذهن و فکر شما خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:16 توسط پویان.ک.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به حرمسرای من خوش امدید.
|
|
RSS
|